تبليغاتX
سکوت صدا


سکوت صدا

...ازدیو و دد ملولم,انسانم آرزوست...

لبخند سنگینی میزنم و دستم را برای آخرین بار تکان میدهم؛ مترو می آید جلویمان و آنها محو میشوند...میروم سمت صندلی, کیفم را پرت میکنم و مینشینم...بد دلم گرفته است... به اندازه ی تمام عمرم... دیوانه شده ام... عصبی ام... دست هایم میلرزند و چشمانم تب کرده اند...دوباره خلا کسی که نمیدانم کیست... دلم می خواهد بمیرم؛ شاید برای همیشه... دوباره نفس هایم بالا نمی آیند... مترو می آید... جمعیتی را میریزد بیرون و میرود...من همچنان نشسته ام... به بند کفشم که به طور مضحکی باز شده نگاه میکنم... توی ذهنم مدام دنبال یک بت میگردم... بتی برای زندگی، بتی برای امید، بتی برای خنده، بتی برای دوست داشتن... به همه چیز فکر میکنم... حتی به دیوارها... دلم میخواهد یک جوری از این روزهای عصیان و سردر گمی و آشفتگی و نا آرامی ها فرار کنم به جایی دور... آنجا که هیچ کس نباشد و فقط من باشم و دفتر شعرم و عطر دیورم و آلبوم جدید نامجو... کاش زود تر تمام شوند این روزهای تلخ...کاش کسی بیاید از آن طرف شهر... همان که مرا انتظار میکشد... همان که من به بودنش نماز میخوانم... متروی بعدی می آید و من همچنان نشسته ام... امواج دلتنگی هایم رام نشدنی ست... روزهای تلخیست این روزها... کاش سریع تر بیاید از آن طرف شهر...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 17:13 توسط | |

کوه با نخستین سنگ آغاز میشود

و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

زاد روز شاملوی همیشه زنده را تبریک میگویم...

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 19:33 توسط | |

نه! هرگز فراموش نخواهم کرد... ۲۰ آذر... تولدت مبارک...
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:51 توسط | |

ساعت شش شده بود... دقیق... باید بلند می شدم... هوای زنده شدن نبود. روحم به اندازه ی تمام عمرم خسته بود... هیچ کس نمی دانست... هیچ کس هیچ از من نمی دانست... جز این نگاه های سنگین هیچ کس از من هیچ نمی دانست... روحم به سختی نفس میکشید. هوای زنده شدن نبود... مثل بیشتر وقت ها روحم در بستر ماند و بی هیچ میلی برای زیستن، با جسمی سرد زیستن را بازی کردم...
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:25 توسط | |

    یک نفر هست... یک نفر هست که هر شب می آید... شاید از آن طرف شهر... با کلاه شاپو و بارانی مشکی اش... یک نفر که هرگز ندیده ام صورتش را... یک نفر که وقتی صدا تنها در نفس خلاصه می شود، آرام در را باز میکند... می خزد روی دیوار و می آید داخل؛ درست بالای سرم... دستکش های چرمی اش را درمی آورد و پرت میکند روی میز؛ آنوقت دست راستش را در جیبش میکند و چند دانه ی درد بیرون می آورد و می کارد در دلم... بعد آبپاش را می آورد و آبشان میدهد. هم دانه های امشب را و هم دانه های شبهای گذشته که بعضیهاشان الآن دیگر درختی تنومند شده اند.... بعد لم میدهد روی کاناپه و سیگاری آتش میزند... نزدیکی های صبح که میشود دستکش هایش را میپوشد،دانه ها را ورانداز میکند و می رود... شب که میشود دوباره بازمی گردد... می ترسم... می ترسم یک روز که بیدار می شوم دلم دیگر هوایی نداشته باشد برای زیستن و پر شده باشد از شاخ و برگ های دردهای دیرینه...
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:8 توسط | |

 

اینجا دل میگیرد!  آری!  دل میگیرد پشت پنجره ای که آسمانت را زندانی میکند؛ و ابرها که طعنه میزند سرخوشیشان به چشمان بارانی ات... اینجا دل میگیرد! پشت پنجره ای که شیشه هایش را مات کرده اند تا بی رحمانه درختان گرد و غبار گرفته ی خیابان را دریغ کنند از برق نگاه هایت... اینجا دل میگیرد! پشت پنجره ای که خفقان را قاب کرده اند در جای جای این اتاق. خفقان! و متهمت میکنند از برای اندیشه هایی که در پس ذهنت قدرت نمایی میکنند. و من که پیوسته در پی واژگانم؛ واژگانی گم شده برای آنها! برای آسمان! برای خفقان! برای بغض! این جا دل میگیرد... آری!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:46 توسط | |

فریاد که میزنی کسی صداتو نمیشنوه. اونقدر فریاد میزنی که حنجرت شروع میکنه به سوختن. اونوقته که چمباتمه میزنی و بلند بلند گریه میکنی. بعد از یه مدت آروم میشی؛ چون دیگه نایی برای جیغ و گریه نداری. آروم میشی چون اشکات تموم شدن. آروم میشی و دوباره فکر میکنی. به همه چیزایی که یه مدته شدن وسیله ی شکنجت... فکر میکنی! به شهر لعنتیت، به دنیای آدم بزرگا که تازه داره باورت میشه راهی برای برگشت به اون دنیای ساده و رنگارنگ بچگیت وجود نداره. به آدمای کثیف دور و برت که حتی نفس کشیدنشون هم نفرت انگیزه! چه برسه به قهقهه های شوم و نگاه های کثیفشون. به منفعت طلبی آدما فکر میکنی. به منفعت طلبی آدمای دورو برت که هرچی خواستن گرفتن و رفتن. اونوقت تو فقط به انسانیت فکر میکنی و به خودت حتی اجازه ی خواستن یه چیز کوچیک رو نمیدی که مبادا بشه منفعت طلبی. به مرز واضح و مبهم گناه فکر میکنی. به روز مرگی. فکر میکنی به انبوهی از آدمای توی ذهنت که انگار حتی موقع تفریح و شادی هم مشمئز کننده میشن.به دوستات فکر میکنی که توی دنیای آدم بزرگا معرفتو یادشون رفته و تو رو به یه جفت نگاه هرزه میفروشن... دوباره فکر میکنی. یه جورایی خسته شدی از اینکه خیلی وقته که هیچ چیزی جای خودش نیست. حتی وسایلت! خودت که انگار جدیدآ درک کاملی از فضایی که توشی نداری. از خودت که فقط زندگیتو یه سری ساعت میسازن. از خودت که فقط روزا رو شب میکنی و انگیزه ای نداری. از اینکه کسی نیست تا بتونی توی روز بهش فکر کنی و احساس خوبی داشته باشی. فکر میکنی به آدما که مدام پیش داوری میکنن و اینکه خیلی وقته که توانایی شنیدن رو از دست دادن. به ذهنت که مدام توی خاطرات دنبال یه چیزاییه. به خودت که همش به خودت دروغ میگی چون میخوای همه چیز بهترین و خوشبینانه ترین حالتش باشه. انگار میخوای به زور بگی آره همه چیز عالیه... ذهنت خسته میشه.اما دلت پرتر از اونیه که حتی فکرشو بکنی. دوباره بغض که حنجرتو میخراشه...دقیقآ همون جایی که به دلیل فریاد زدن میسوزه اما انگار اشکی برات نمونده...

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:25 توسط | |

آن دو فنجان سیاستی که نوش جان کردید و بالا آوردید از همان اول فاسد بودند.تقصیر خودتان است. ما که گفتیم؛ ولی شما گوش ندادید...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 3:6 توسط | |

به سر خیابان که رسیدی ـ همان خیابانی که بارها در باره اش صحبت کرده بودم ـ بیا سمت چپ. مواظب باش نگذری. آخر منتظرت هستم. به اولین ساختمان بلند که رسیدی بیا داخل. از پله ها که بیایی زودتر می رسی. همان لباسهایی که دوست داشتی را پوشیده ام. بهترین عطرم را هم زده ام و پشت پنجره منتظرت ایستاده ام. مدت هاست که در این انتظار لعنتی مرده ام. نوشته ها و پرتره هایم از تو را روی میز گذاشته ام. گذاشته ام تا تو بیایی و ببینی، بیایی و بخوانی. آنوقت تو میخواهی با آسانسور بیایی؟ از پله ها بیا. بیا که در انتظارت جان داده ام.به طبقه ی سوم که رسیدی، خانه ی سمت چپ. بدون تأمل در را بزن. خاطره هایت بار این انتظار خاکستری را سنگین تر میکنند. در را که باز کردم بیا و کنارم بنشین.  برایم بگو از این مدت که نبودی. کنارم بنشین و آن غرور لعنتی را تا قطره ی آخر خالی کن در گلدانهای کنار پنجره. کنارم بنشین و برای یکبار هم که شده آن سنسور های لعنتی را به کار بنداز؛ حرفامو باور کن. کنارم بنشین و نوشته هایم را دقیق بخوان. بعد بگو... بگو که تو هم همین حس ها را داشتی. کنارم بنشین و حرف بزن. پنج تا پنجاه دقیقه. آه لعنتی. کاش بیای. کاش یه روز تا سر خیابان بیایی. همان خیابانی که بارها درباره اش صحبت کرده بودم. بد واژه ایست انتظار...

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:10 توسط | |

مدت هاست که واژگان در ذ‌هنم انباشته شده اند... اما چه کنم که انبوهی از تکالیف فیزیک و شیمی پشت در اتاقم کشیک میدهند...
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط | |


Design By : Night Skin